:.‏‏Through The Never گذر از هرگز .:

اگر بار گران بودیم و رفتیم !

اسباب کشی به :::::‌

www.ttnever.com

برای بار دوم !!!

+ یه نفر ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

دلم !

دلم برای ساکنان این گربه کهن سالمون میسوزه.

بچه هاش فکر شیر 2500 ساله رو شبا خواب میبینن

بیرونی ها به گربه 500 ساله اش میخندن و برای نفتش خرناس شهوتناک میکشن!!!!!

 

=============================

خاک ،باد، آتش و آب
دنیارا ساختند
و من آفریده شدم
تا خط بطلانی باشم بر همه
من از دردم
از درد...

+ یه نفر ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

مجوز !

دیشب داشتم یه خوابی میدیدم

یهو قطع شد یه لندهوری اومد دورو ور 60 70 کیلو

بهم گفت اینجای خوابت به بعد مجوز نگرفته !

داریم تلاش میکنیم مجوزشو بگیریم الان پاشو دیگه !!!

====

توضیح نداره فقط میدونید که توکا نیستانی هم رفت !!!

میدونم که یه هنزمند خفن میشناسم که از هر 10 تا کارش 11 تاش مجوز نداره

که بعد از عمری نقش زدن گالری بزنه

میدونیم که نقشی با اون استعداد عجیبش تو ست کردن رنگها

تابلوهاش فقط نقش دکور خونه اش رو بازی میکنه یا نهایتا وقت سیگار کشیدن

نقش منظره رو بازی میکنه !

+ یه نفر ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

3 پاره

تهوع :

وقتی دست کسی میاد طرفم برای فشرده شدن فکر میکنم که :

ثانیه ای یکبار داره به در و دیوار و اشیا میخوره .

دقیقه ای یک بار دماغشو میخارونه.

ده دقیقه ای یک بار  آلتش و باسنش میخارونه.

نیم ساعتی یک بار دور لبشو باهاش پاک میکنه .

ساعتی یک بار آلت و مبارک و برای بول لمس میکنه .

روزی دو بار ماتحت مبارک و تمیز میشوره .

روزی یک بار تو حمام تمام سوراخ سنبه های تنشو لیف میزنه .

دو روزی یک بار احتمالا خود ارضایی میکنه .

سه روزی یک بار تمام سوراخ سنبه های شریک جن.سیش رو سرک میکشه.

هفته ای یک بار دستگیره های توالت های عمومی رو لمس میکنه .

ماهی یک بار پنچری میگیره و روغن مالی میکنه دستشو .

سالی یک بار زمین میخوره حالا کجاش نمیدونم .

و و وو  وو و وو !!!

خب حق بدن کسایی که نمیشناسمشون که من دست دراز نکنم !!!!

=====================

چرا ؟

چرا گاوها ، گوسفندها ، ببرها ، خرگوشها ،‌ پلنگها،‌روباه ها ،‌سگها

و تمامی جانوران از جمله انسان ، تا وقتی زنده هستند

با اینکه در تمام کثافات و غیره میلولند اما پوستشون لک نمیشه !‌

اما به محض اینکه فوت فرمودند و با پوستشون یک فقره لباس با کلاس و گران قیمت

حتی گران تر از وقتی که زنده بودن باهاشون ساختن

با کوچکترین لکه سس یا هر چیز دیگه ای که بی پروا به همه طرف ممکنه هجوم بیارن

! از بین میرن و شما باید با اسف و دلچرکیدگی بندازیدشون دور !!!!!‌؟؟؟؟؟؟؟؟

==================

راست گویند :

گویند بهشت با حور خوش است

من گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست زان نسیه بکش

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

+ یه نفر ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۸
    پيام هاي ديگران ()   

کو ؟

کهکشان کو زمینم
زمین کو وطنم
وطن کو خانه‌ام
خانه کو مادرم
مادر کو کبوترانه‌ام
معنای این‌همه سکوت چیست
من گم شده‌ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان
کاش هرگز آن روز از درخت انجبر پایین نیامده بودم
کاش!

+ یه نفر ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥
    پيام هاي ديگران ()   

فاصله

به فاصله دقت کردید  ؟؟

کسی میدونه چرا فاصله رو هم با واحد زمان میسنجن هم با واحد طول ؟

کسی تا حالا فاصله رو حجمی اندازه گرفته ؟؟

این چه تلخی تو زندگی که هم زمان داره هم مکان ؟

چی داریم به جز فاصله که انقدر مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنه ؟

یه عمر از هم دور شدیم

از لباس به من نزدیکتری

اوه ه ه ه ه تا اونجا یه قرن راهه !!!

چه قدر این لغات و به کار بردید یا شنیدید ؟؟؟

فاصله زمین تا ماه !‌ فاصله زمین تا خورشید

فاصله دل من تا دل تو

فاصله عمر من تا عمر تو

فاصله افکار من و افکار تو

فاصله من تا خودم .

لعنت !

+ یه نفر ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

خیر و برکت !

بنا به اخبار رسیده !!

در این 4 روزی که ما نبودیم و مشغول مجلس ختم بودیم !

اون وانته رو که باهاش کار میکردم دزدیدن و بردن !!!!!

صلوات غرا ختم کنید .

 

 

+ یه نفر ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

قصار

اگه به یه جایی رسیدید !‌یه ور مسیر گه بود یه ور کشمش !‌

حتما هم باید از روی یکیشون رد میشدید  حتما گه رو انتخاب کنید !!!

                                                                                           رضا الحکما

                                                                                         سنه ١٣٨٨ شمسی

-----------------------------------------------------

دیشب که از مجالس ختم بر میگشتیم , طرفای ۴٠ کیلومتر از سبزوار که دور شدیم

یه وانت با بار کشمش چپ شد و یه پراید و یه پژو رو هم ترکوند

البته خسارت جانی چندانی نداشت . فقط سر راننده وانت !‌

من که رسیدم تازه ماشینا از لیز خوردن و پشتک زدن راحت شده بودن !‌

که وانته هم شروع کرد بنزین پس دادن .

خلاصه سریع دست به کار  شدم  وماشینها و آدمها رو دور کردم تا یه سری اومدن

کمک و خلاصه بعد نیم ساعت آتش نشانی هم رسید !!!!!‌ البته دستشون درد نکنه

چون دقیقا ٩٠ دقیقه بعد از تماس من  هنوز ١١٠ هم نرسیده بود !!!!!‌

که با ماشین آتش نشانی وارد شور شدیم و فرمانده اون ماشین با  بیسیم به پلیس

اطلاع داد که خیلی خرید که نمیاید !!!!‌

من بدبخت بعد از جمع و جور  کردن اولیه صحنه با ٢ تا مثلث خطر ماشینها

رفتم وسط جاده به علامت دادن !!!!!!!!!!!!!!!‌

حالا که فهمیدید من چه انسان مدیر و شجاعی هستم !!!!

بدونید که اون بالایی ماله اینه که من دقیقا از لحظه دچار شدن به درد کشمش !

دارم کشمش میشورم تا همین الان !!!!!!‌و هنوز هم آثارش پاک نشده که نشده

اشکم  و در آورده رسمن

 

==================

از همه دوستانی که به هر نحو بهم تسلیت گفتن ممنونم . امیدوارم شادیهاشون جبران

کنم .

+ یه نفر ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

3 پاره

پاره اول :

وقتی خورشید در سوگ آتش پریشان است
وقتی ستاره برای فروغ تن میفروشد
وقتی آدمی برای سجده شیطان نیز نمانده
وقتی شب روشن و روز تاریک شده
وقتی از پس شیشه, شیشۀ ذلال همه چیز تاریک است
وقتی آیینه در حراس حقیقت رنگ میریزد
من قبله ام را به تو میگردانم
 تویی که هنوز عشق معنی میدهی...

 

پاره دوم :‌

بگم گریه نکن ، بی رحمیه

بگم گریه کن ، که مصیبتت بیشتر از این حرفاست

فقط نمیدونم خدا چش میشه بعضی وقتا ...

آخه چهار تا !!! با هم . خدا بیامرزتشون . تنها شدی ...

 

پاره سوم :

احتیاط کنید !!!!!‌

۴ تا از بستگان که همه اعضای یک خانواده بودند

به علت بی احتیاطی تویه تصادف فوت کردن از اون خانواده ٢ تا خوهار مونده

احتیاط کنید ...

 

+ یه نفر ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

نقاب

در پس دوربین

چهره ها خندانند و راضی

خرابه ها نوستالوژی

پیرمردان محترم

پیرزنان پر حوصله

کارها رضایت بر انگیز

غذاها خوشمزه

حتی گدایان هم زیبایند و خندان !‌

این تویی که باید تمیز بدی که این دوربین فقط یه دریچه است

به مزخرفاتی که تو هر روز میبینی و دماغتو میگیری

فقط کنتراست و نور و وضعیت دیدنش عوض شده !‌

+ یه نفر ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

جنگزده

یه وقتایی میتونی با راه دادن به یه پیرزن جنگ زده که داغ عزیزاشو

تو تک تک چین و چروکهای عمیق صورتش میتونی ببینی

یه لبخند گرم و عمیق جنوبی هدیه بگیری

که تمام گند روزتو برات دلچسب و پر امید کنه...

سپاسگزارم خانم مسن

+ یه نفر ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

بازم تو ، بازم عشق تو

همه اش تقصیر این بود که منو مجبور کرد بعد از سالها

آرشیو آهنگهامو بگردم تا پیدا کنم که :

گریه کنم یا نکنم ، آخر ماجرا رسید ....

بعد از اون هم که بیاد بشینه روبروم و من براش بخونم :‌

اینجوری نگام نکن ،‌با نگات صدام نکن

اینجوری نزن به شیشه دلم ،‌میشکنه ...

چشماشو ببنده  و  یادم بیاد که :‌

در گیر و دار بودنم

در گیر باتو بودنم .

راضی اگه به موندنم

عاشق از تو خوندنم

دلدادگی کارم شده،‌

بیگانگی یارم شده

بیگانگی کار دله ،‌با تو گرفتارم شده

بخواد بره که بشنوئه :‌

پس از اون عاشقی از تو

نمیشه دیگه غافل شد

پس از اون با تو بودنها

عذابه بی تو تنهایی

بعد که سیگارم و روشن کنم تازه بفهمم :‌

تن و جونم همه پر بود

زشوق دیدن رویت

ستاره ها همه کم بود

بریزم بر سر و رویت .

بخواد حرف بزنه که یادش بندازم :‌

فریاد نزن ای عاشق

من صدایت را درون قلب خود میشنوم

درد را در چهره عاشق تو با ذهن خود مینگرم .

فریاد نزن ای عاشق . فریاد نزن ...

اونم بخونه :

بی سبب نیست چنین فریادم

بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط زندگی هم خودم هم تورو بر باد دادم

بی گناه در دام عشق افتادم .

منم دوباره تموم سوالام با اشکام برگرده و چشمشو تو سایه روشن مانیتور ببینم

بین رقص دود سیگار،ازلابه لای اشکام 

یادم بی افته که این دو تا چشم سیاه چی داشت

که من این همه خودم و خودشو به دردسر انداختم برای اینکه :

ببینم چی توی این چشماست که از روز اول من و کشید به زنجیر و

دیگه هم در نیاورد .

+ یه نفر ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

خانه ...

شد زغمت خانه ی سودا دلم
درطلبت رفت به هر جا دلم

درطلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت براین سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم

درطلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تمنا دلم

از دل تو در دل من نکته هاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم

گرنکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز! از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم

اینجا گوش بدید

+ یه نفر ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

مخش

ای کاش هنوز نگران مخشامون بودیم

اما بابا نان و انار داشت ،‌مادر هم در سینی بادام.

آن مرد هم فقط با اسب در باران می آمد

و داس در دست نداشت .

 

+ یه نفر ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٩
    پيام هاي ديگران ()   

مینی مال !

احساس یه پشه ای دارم که رفته تو بطری آّب معدنی

به دریای آب رسیده اما راه خروجش رو با این که هست پیدا نمیکنه !!!

+ یه نفر ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٦
    پيام هاي ديگران ()   

حسرت

تمام ثانیه های دوتایی از ترس بی تو بودن

به ثانیه های سه تایی تبدیل شد .

من و تو و ترس ...

ای لعنت به هرچی هوو ! از هر نوعی .

با من باش .

 

+ یه نفر ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳
    پيام هاي ديگران ()   

نغض

قابل توجه !

گُل تو گه در میاد

اما از تو شیرینی و راحتی فقط کپک سبز میشه .

+ یه نفر ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()   

هه هه !

یه چند تا ضرب المثل با مثال بگم بهتون ببینید چه حالی میکنم با خودم و دور و بریام!

اول:

خودم !

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت !

ره صد ساله را یک شبه طی کردن !

اومدیم بریم به عرش ، خوردیم به فرش !

توضیح مولف : دیروزپشت میز بودم ، امروز پشت رل !

دوم :

ب !

خدا نادان و بخواد خوشحال کنه ، اول خرش و گم میکنه ، بعد پیدا !

توضیح مولف : اول میگن سرطانه ! بعد میگن خوشخیمه !!!!!

سوم :

س !

جیک جیک مستونت بود ، فکر زمستونت بود ؟؟

توضیح مولف : اون وقتا که میگفتم کرم نریز برو سرکار میگفتی نه !

بفرما الان دارن اخراجت میکنن !

-------------------------------------------------

توضیح بیشتر :

دقیقا 5شنبه از سمت مدیریت فروش و امور قراردادهای

یک شرکت با سابقه به همراه 4 زیر مجموعه صنعتی و خدماتی ! استعفا دادم

و دقیقا تر از شنبه با وانت دارم تو یه شرکت پخش مواد غذایی مجیز

کسایی و میکشم که اگه زیر دستم بودن مسلما اخراجشون میکردم !

یه جورایی از پشت میز به پشت رُل کوچ کردم .

حالا اون صد سال نه اما 10 سال پیش یه وانت خریدم برای اینکه خرج عطینامو در بیارم

و امروز برای خرج زندگی !!! با وانت کار میکنم نیشخند

این آخریا رو گفتم که برای خودمم قبحش بریزه ! رییسمم حال کنه !

 

توضیح تر : اون دوتای دیگه هم وجود خارجی دارن ! منتها اجازه انتشار نامشون

رو ندارم !!!

+ یه نفر ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

رقص

چمباتمه میزنم روی صندلی

خداحافظی میکنم . میخواد سوال کنه اما میره .

چشمام و میبندم . سیگار روشن میکنم .

سرم و میندازم پایین و دستام و میزارم روش .

از زیر چشمم یه حرکت و حس میکنم

سرمو میارم بالا تا ببینم چی بوده .

از گوشه چشمم تصویر دود سیگار رو توی آیینه میبینم

که میرقصه ، میخنده ، احاطه میکنه و تو بهت محو میشه .

میخندم به دود ، عصبانی میشه و متشوش تر

سیگارمو تکون میدم . دود رقص جدیدی رو آغاز میکنه و

خودشو با حرکات وفق میده و بازم میخنده .

به روحم میخنده سیگار و میندازم تو زیر سیگار بازم رقص دود تو آیینه ادامه داره

داره به افکار من میخنده و میرقصه . زیر سیگاریو پرت میکنم تو آیینه جیغ مرگ آیینه

میپیچه تو سرم . میشینم زمین تمومم نمیشه. هر چی گوشامو محکم تر میگیرم

صداش بیشتر میشه . صدای عفریتی هنگام مرگ . صدای دیو وقت شکستن شیشه عمرش

سرم گیج میره . به زحمت سر پا میشم و میچرخم

دور تا دورم تکرار خودمو دارم تو دستای دود روی خورده های آیینه قبلی میرقصم به دست دود

دود میچرخه و میچرخونه. دور میزنم . صدام و زیاد میکنم

خنده های مرگ آیینه چشمم و میتراشه . سرم گیج میره وایمیستم .

تو آیینه ها دارم میرقصم و به خودم میخندم . خنده مرگ

بین دستای نم گرفته دود سر پا موندم و عین عروسک خیمه شب بازی میرقصم

یه پا بالا، یه پا به چپ، کمر جلو ، پای چپ به عقب . تهوع میگیرم

میارم بالا همه محتویات مغزم و میپاشم رو آیینه ها.

آیینه ها شفاف تر میشن و بیشتر میخندن

صدای خنده هاشون توی خودشون تکرار میشه . بینهایت ساخته میشه

دستام و میگیرم دور سرم ، میچرخم میرقصم و زندگی میکنم در چرخش دود و آیینه . . .

 

+ یه نفر ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

شب

هدفون تو گوشمه و پینک فلوید داره خودکشی میکنه

آروم دارم تو سایه درختا خودمو استتار میکنم و تو تاریکی کردستان میرم به سمت جنوب

هیچی جیبم نیست حتی یه قرون پول ! حوصله گیر و سوال و جواب هم ندارم .

پس آسه میرم که گربه شاخم نزنه . گاه گداری یه ماشین که توش یا پر خنده های

سرنشیناشه که دارن سرخوش از پارتی بر میگردن یا گوم گوم ساب ووفر هاشه

که بدون توجه به من از کنارم با سرعت رد میشن . منم خودمو غرق کردم تو صدای

گیتار گیلمور و شعرهای عجیب سید برت . یه دفه چراغهای قرمز گردون و پشت سرم

حس میکنم و خودمو بیشتر تو سایه درختا که از نور چراغها درست شده گم میکنم

اونام از کنارم با سرعت رد میشن و یه نفس راحت میکشم .

کردستان دیگه خلوت خلوت میشه منم میرسم به کوچه ١٧ و دیگه تا خود جلال

هیچی نیست !‌نه کوچه نه مغازه نه آدم و احتمالا نه ماشین !‌

همینجوری که دارم میرم . یه ماشین با صدای موتور وحشتناک از کنارم رد میشه

انقدر سریعه که پلاکشم نمیتونم بخونم !‌ از پیچ که میگذره من دیگه نمیبینمش

یهو صداس جیغ لاستیکاش در میاد !‌ منتظرم  صدای برخوردش و بشنو ام که نمیاد !

فقط صدای داد و بیداد و فحش ،‌ بعدم صدای خفه برخورد یه جسم نرم روی اسفالت !‌

حدس میزنم باید از این سپور ها باشه که نصفه شب وسط اتوبانها رو تمیز میکنن

بعد جیغ لاستیکها و سکوت !‌ هدفون و میزارم تو گوشم و ادامه میدم . . .

١٠ دقیقه ای میکشه که میرسم به پیچ . منتظرم صدای خش خش جارو رو بشنوام

هدفون و در میارم اما فقط صدای ناله یه نفر  میاد . خیلی ضعیف . میخندم

میگم اینم از شب جمعه این بندگان خدا !‌چه عمومی هم برگزارش میکنن .

تو فکرم خندیدم به شرایط و وضعیتشون و ادامه دادم . هرچی هم میرفتم جلو

ناله ها قوی تر میشد و من بیشتر خوشخوشانم میشد ! که دو درازکشنده

مالامال ! دارن فارغ از این دنیا پرواز میکنن . یه هو یه ماشین رد شد و من یک ان

یه شبح سفید رو تو پیاده رو دیدم ! رنگم شد مثل گچ ! زانوهام سست شد

یعنی توهم اونم به این شدت ؟/؟ یعنی من دارم میمیرم ! !  ! ؟

خلاصه آروم آروم رفتم به طرف عقب ! اما گفتم وا دیوانه مگه بچه ای !

برگشتم به مسیر خودم و ادامه دادم! هدفونم گذاشتم تو گوشم و از خیر صداها !

گذشتم همینطوری که میرفتم یه هو پام گیر کرد به یه چیزی و با مغز افتادم زمین !

هدفون ها که از گوشم در اومد دیدم صدای ناله نزدیک شده . موبایل و در اوردم

نورشو انداختم به جایی که اصولا پام گیر کرده بود و افتاده بودم ! باورم نشد

یعنی ممکن نبود . اصلا غیر قابل باور بود !

یه دختر سفید و لخت و خوش هیکل افتاده بود تو پیاده رو ! رو سینه اشم رد کفش من

افتاده بود . دست و پامو گم کردم تمام فیلمای اینور انقلابی که آخرش اعدام و اینا

میشن اومد جلو چشمم . همه اش از یه سوتفاهم شروع شده بود!

بلند میشم که فلنگ و ببندم ! اما قدم اول و که نرفته بودم تموم فیلم فارسی

های بازی فردین و بیک و قادری و غیره میاد جلو ! یهو فردین میاد جلو ، یه تف میندازه

زمینن میگه تف به تو نالوتی !

برگشتم طرف دختره اول یه انگشت به بازوش فرو کردم ببینم . واقعیه یا توهم زدم !

اما ناله اش بیشتر میشه ! صداش میکنم . بازم ناله میکنم . یادم می افته لخته

کاپشنم و میپیچم دورش ! به پهلو میخوابونمش پاهاشم جمع میکنم تو سینه اش .

که بیشتر گرمش بشه ! نبضشو میگیرم خیلی ضعیف میزنه . دست رو گردنش میزارم

یخه یخه . یه لحظه یه سرم میزنه بغلش کنم . فردین بازم میاد جلو  ! میگه هو نالوتی

به خودم میام . میام میگم اسمت چیه ؟ یه چیزی میگه نمیفهمم .میام جلو تر

میگم اسمت چیه  ؟میگه ای .... ! میگم بلندتر بگو اینجا چیکار میکنی ؟

بازم میگه ..... ز دار ..  !پیش خودم میگم حتما مسته ! یا نشئه است  ! جیش داره

میخندم . یه بار دیگه نبضشو میگیرم! یهو میگم نکنه پلیس بیاد ! اینبار دیگه

چپق ام چاقه ! شانس که نداریم !!! زنگ میزنم اورژانس ادرس میدم . بعد هم 110 رو

میگیرم آدرس میدم . ازم میخواد همونجا بمونم ! میرم طرف دختره . نبضش کلا رفته

هول میشم .دست پاچه میشم برش میگردونم . میزنم رو قلبش . شروع میکنم

به ماساژ قلبی . میام بهش تنفس مصنوعی بدم. دستمو میزارم رو دهنش

دستم خیس میشه . نور و موبایل و میندازم رو دهنش میبینم پر خونه

این بابا ! اینم شانس ما ! لب گیرمون اومد !! اما چه جوری. پشیمون میشم .

اما ریکاوریش میکنم دهنش و از خون خالی میکنم . نبضش بر میگرده .

بعد از یه مدت باز میگه : از دارم ! میگم ای بابا ! بیا ترجمه کن .

شروع میکنم دست و پاهاش و ماساژ دادن که گرمش کنم . دیگه عرق از سر و روی

خودم در میاد که اورژانس میرسه . بدو بدو میرم تو خیابون نگهشون میدارم .

میان طرفش و نور میندازن تازه من میبینم چه خبره !!!! تمام بدنش کبود و زخمی

از دهن و دماغش خون راه افتاده و بازم داره میگه دارم !!! میگم یه ساعته میگه دارم

حالا نمیدونم چی داره ! هر چی ام میگم داریشو فهمیدم اون اولیه رو بگو .

نمیگه ! تکنسین اورژانس میخنده و میرن میبرنش تو آمبولانس و پاکش میکنن و

گرمش میکنن . آروم آروم چشماش باز میشه . تو این مدتهم دارم به افکار خودم!

با صدای ناله های این بنده خدا فکر میکنم و میخندم ! یهو دختره بهوش میاد

بلند میشه اولین چیزی که میگه : برید کنار من ایدز دارم !‌

یخ میکنم بدو بدو میرو زیر نور امبولانس . لعنت به شانسم و مردونگیم میزنم

میلیمتر به میلیمتر از دستامو میگردم ببینم جاییم زخم نباشه

که کلانتری هم میرسه . میارنم کنار . پرسش و پاسخ شروع میشه .

اما همه اش این تو ذهنم میچرخه :

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

  گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند

 

لعنت به این شانس . یهو ول میشم . اورژانسیا میپرن طرفم داد میزنم نه

دستاتون کثیفه برید کنار . دستکشاشونو عوض میکنن و میان طرفم یه سرم بهم

میزنن دستام رو هم با الکل میشورن . زیاد نمیسوزن . یه کم امیدوار میشم

اما لعنتی فرار نمیشه کرد از هیچی . مامورای کلانتری سعی میکنن آرومم کنن .

فقط فیلم بازی میکنم . اورژانسیا یه نامه میدن دستم که بعد از 2 هفته برم بیمارستان

میلاد و آزمایش خون بدم از نوع مولکولی . نامه رو میگیرم و باز ول میشم

میبرنم در خونه پیاده ام میکنن . میپرم تو حموم

پرسشای همه رو هم که از قیافه ام جا خوردن بی جواب میزارم.

لباسام و میندازم تو تشت اما پشیمون میشم . میندازم تو کیسه که بندازم دور .

اعصابم ریخته بهم  . مثل وسواسی ها 20 بار خودمو میشورم . که مامانم میاد

در حموم داد میزنه : به تو چه ، چرا دست زدی ، آخه اگه دام بود الان جنازه اتو از کجا

پیدا میکردیم ، همین الان معلوم نیست مریض شدی یا نه و کلی فحش .

بعد از 2 هفته که دیگه هیچی ازم نمونده و 2 تا خودکشی و رد کردم ! میرم میلاد

پرستاره پذیرش با دیدن قیافه ام میگه : اون وقت که جیک جیک مستونت بود

فکر زمستونت نبود ؟ این و که میگه فحش خواهر مادر و میکشم بهش.

حراست تحت الحفظ میبرتم اطاق نمونه گیری و با ایش و اوش یکی دیگه

ازم خون میگیرم . وایمستم که جواب بدن بهم . یکی میاد یه رسید میده دستم

میگه برو 2 هفته دیگه بیا . باز داد و بیداد میکنم. مسئول فنی میاد میگه آقا

به ما مربوط نیست پروسه آزمایش طول میکشه. به زور راضیم میکنن برم خونه

میام خونه ، دو هفته تمام لب به هیچی نمیزنم و همه اش سعی میکنم مجسم

کنم چه زندگی در انتظارمه ! روز و شبم با مشروب و سیگار و داد و بیداد مامانم

میگذره . بعد از 2 هفته میزنم بیرون . خودمو تو آیینه میبینم میترسم یه قدم عقب

میرم . موهای سفیدم قشنگ خوشونو نشون میدن دیگه .

میرم بیمارستان . پرستاری که باهاش دعوام شد . به پام بلند میشه .

میگه تبریک . جواب منفیه . میشینم زمین . بلندم میکنن میبرنم رو صندلی

آب میدن بهم . نمیره پایین از بوی الکل دهنم میفهمن چم شده !

سریع یه سرم قندی میزنن بهم . میگم دروغ میگید .

میگه نه بخدا . چه دروغی داریم بگیم . برگه دستگاه و میارن برام تازه میفهمم

نه راست میگن . یه لحظه تازه به خودم میام بعد از یک ماه .

معده ام داره سوراخ میشه . موبایلم زنگ میخوره . به مامانم میگم منفیه !

اونم باورش نمیشه . پرستار اون رو هم متقاعد میکنه . بعد از قطع گوشی

میگه اونروز که نامه رو اوردی من فکر کردم از تزریقی هایی هستی که بهزیستی 

معرفیت کرده . اما بعد از استعلام فهمیدم چه اشتباهی کردم .

توروخدا ببخشید . منظوری نداشتم . عین ماست نگاش میکنم.

میگم برو کنار . اینارم بکن ازم . میخوام برم .

میگه کجا ؟ میگم گرسنه امه . اصلا حوصله ندارم . ولم کن .

میگه الان میگم غذا از آشپزخونه برات بیارن ، که باز دادم میره هوا

برو کنار دیووانه میخوام برم ، بی شعور ...........

جا نمیخوره زیاد . سرم و از دستم در میاره . میام پایین . از گرسنگی دارم میمیرم

میرم یه روستوران آشنا . میگم فقط غذا بیار . هول میکنه بنده خدا . اول سوپ میاره

که صدام بخوابه . سوپ و با یه لواش میخورم که کباب میرسه .

هنوز اولی و نخوردم میگم بازم بزن .

یه نفری 4 پرس غذای کامل و میبلعم و تازه یادم می افته نفس میکشم !!!!!!

--------------------------------------------------------

خوب همه اینا رو نوشتم و شمام زحمت افتادید خوندید .

فقط یه منظور داشتم اونم اینه که :

هر وقت بوی کباب اومد به دلتون صابون نزنین ، شاید دارن خر داغ میکنن .

جدی میگم . این بی صاحاب مونده هیچ راهی برای درمان نداره و

کسایی هم که مبتلا هستن با آدمای عادی هیچ فرقی نمیکنن .

حالا مثل من خودتون و درگیر نکنید ! اورژانس به موقع میرسه همیشه .

خیلی مواظب کسایی که بدن زخم دار دارن و نمیشناسیدشون باشید .

یه قطره خون توی چشم درصد ابتلا رو میکنه 80% ! نه شاخ داره نه دم  !

تو مورد جن صی هم که جون مادراتون روکش یادتون نره!

یه ضرب المثل قدیمی میگه : یه نه بگو 9 ماه به شکم نکش !!!

حالا اینم دقیقا همینه فقط 9 ماه نیست یه عمره کوتاهه !

رعایت کنید تا سالم بمیرید!  یه درخواسته

+ یه نفر ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

پست شوم

این پست و سه بار پیش نویس کردم

موقع کامل کردنش یکی از کسایی که دوست داشتم مرد‌!‌ آخریشم پرفسور لوکاس بود

دیگه آخرش و خودتون بزارید ! من ادامه نمیدم !‌ نمیتونم ادامه بدم یعنی

---------------------------------------

درو باز میکنم و اروم اروم میرم تو .

توی انباری که سالهای سال مخفیگاه اختراعات و ابداعاتی بودن که همه به جز خودم

بهش میگفتن خراب کاری ! و منم از ترس کتک نخوردن اینجا قایمشون میکردم

بعد از رفتن من از این خونه انگار رفت و امد هم از این انباری پرکشیده و رفته .

به جز سالی یه بار که دیگ ٣ منی رو از توش میکشن بیرون و از ترس سوسک

١٠ بار آبش میکشن و عصر فرداش که شسته و رفته میزارنش سر جاش .

میشینم رو زمین و دور تا دورم و نگاه میکنم و سعی میکنم صدای گریه هامو بعد

از کتک خوردن ها و شماتت شنیدن ها رو دوباره از دل دیواری سرد و نمور بکشم بیرون

یه پسر بچه مشتاق و پرانرژی که عاشق تجربه های جدیده رو میبینم که تمام تلاششو

میکنه که از ترس و هیجان دستای کوچیکش نلرزه ، جیششم نریزه . اخه اگه بیاد بیرون

مامانش میبینه و حتما یه سری میزنه اون تو تا ببینه این بار چه شاهکاری خلق کرده!

دستام به یاد اون موقع میلرزه و ناخودآگاه جیشم میگیره!

خنده ام میگیره .میرم از اون زیر میرا جعبه اسرارم و در میارم و با بوش باز بر میگردم

به روزی که همه اش ٢ ٣ تا تیکه بیشتر توش نبود. روزی که بعد از یادداشت برداری از

جاهایی که مامانم سر میزد اینجا رو پیدا کردم . جایی که بعد از ١٧ سال هنوز

دست هیچ کس بهش نرسیده !‌ جعبه رو باز میکنم بوی جعبه حالی به حالیم

میکنه . همه چی توش هست ، آتاری ، واکمن ،‌بلند گو ، دفترچه های خاطره

نیمه تمام ، ورقه هایی با نمره های غیر قابل قبول !‌ مدال های زیر طلا !‌

همه و همه جمع شدن توش . سند نوستالوژی من‌! از تمام کنجکاوی هام .

میریزم وسط انباری . یه ورقه دیکته که داره از هم میپاشه می افته جلوی پام .

سال ١٣٧٠ ‌!‌ نمره ١٩ . توضیح : یک نمره بخاطر بد خطی کسر شد !‌

خب این گناه کبیره بود ! یاد خانم ناظمی دخترک خوشگلی که اگه نبود زندگی من

احتمالا فرق میکرد . همون روزهای اول فهمیده بود من با بقیه فرق دارم و بعد از ٢هفته

مدرسه رفتن با مادرم گفت این پسر و فقط شنبه ها بیار من درس جدید بهش بدم

مدرسه برای این کمه بقیه هفته رو خودتون درس بدید بهش من کنترل میکنم .

مدرسه من شد هفته ای یک روز! ولی خطم هیچ وقت خوب نشد!!‌

آخه هفته اول مبصر شدم . همون هفته انقدر بچه ها رو بخاطر خنگی با خط کش

زدم که نزدیک بود اخراجم کنن !‌ که خانم ناظمی به دادم رسید  و گفت که این

پسر طاقت نداره !‌من هنوز جمع نگفتم این ضرب و تقسیم و از سال بالایی ها

پرسیده و یاد گرفته !‌ به این نحو بود که مدرسه رفتن من شد کویت !‌

تا همون سال اول من درسای  راهنمایی رو یاد گرفتم . که دیگه معلمم نزاشت

بیشتر یاد بگیرم و من به دوره کردن رسیدم کاری که همونوقت فهمیدم ازش متنفرم.

میزارمش کنار .یه واکمن و ور میدارم . فکر میکنم فکر میکنم

 

 

 

+ یه نفر ; ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

فاجعه

داشتم مینوشتم

داشت کلمات راهشو پیدا میکرد

داشت

داشت

اما ...

همیشه اخبار بد خودشونو اماده میکنن که در بدترین حالت بهت برسن. گریه

سال ٨٣ من با این بزرگ مرد آشنا شدم ... و چه حیف

+ یه نفر ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

عجز

کلمات جور نمیشن ! خمیازه

+ یه نفر ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

درد

درد

+ یه نفر ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

WC+روزنامه دیفالی !

از WC چه میدانید ؟؟ محل تخلیه تمام اون چیزهایی که از بچه گی یادمون دادن بده !

روزنامه دیفالی چیه ؟روزنامه دیواری پایین شهر ! که روزنامه دیواری رو 

بچه ها تو مدارس و اینو بزرگا رو در و دیوار شهر ! حک و چاپ و نشر میکنن !

حالا  نپرسید که گودرز  شقایق و زده یا پیچیده گوزیده، سر پیچ گوزیده ، گوزه پیچیده

و اینا ! خودتون بسیار ازشون دیدید .مخصوصا از پارسال که فریاد های مرده باد و

زنده باد تمام شهر و به گند کشید ! حالا کاری ندارم . اما ربطش به دستشویی

یه مدتیه به مدد شغل و دانشگاه مدام در حال رفت و آمد در جاده های ایران هستم

یه 7 سالیه نیشخند در این مدت هفت سال خوب دیده بودم که کلمات گه هر باری رو

روی در و دیوار اعم از الفاظ رکیک تا انواع اعضای مجاز و غیر مجاز انسانها!

یا بعضی ها هم ذوق خوبی دارند و با ماژیک یا خودکار یا روان نویس .

اشکال رنگی و با کیفیتی از اعضاء شریفه مذکور رو به صورت کاملا مغرضانه !!!!

روی در و دیوار قلم میزنن و احتمالا تا وقتی که از اون جا عبور میکنن هر روز به

شاهکارشون سر میزنن و چک میکنن که کامنتی نداشته باشن و یا احیانا

کسی چیزی به شاهکارشون اضافه یا کلا معدومش نکرده بود . یادم میاد

یه دستشویی تو راه مشهد بود که نگهبانش باید بعد از هر کسی میرفت چک میکرد

که چیزی اضافه نشده باشه با در و دیوار و ایضا توی کاسه هم چیزی باقی نمونده

باشه چنانکه همیشه زیر لب داشت : هر جوری تحویل گرفتی ، تحویل بده .

خب بماند اینها بحث من نیست بحث من این اواخره !!! که چشمم به جمال

حکایتهای دیفالی ! روشن شده بدین مضمون که نصف دیوار دستشویی رو

به صورت کاملا ریز ریز !!!! از داستانهای پ.و.ر.ن.و ! یا حکایتهای اخلاقی

یا رزایل افراد پر میکنن و بعضا زیرش کامنت هم گذاشتن ! که اغلب مخالفت

شدید لحن خودشون رو بیان داشتن.

یا بعضا که شاهد ابتکارهای بسیار فراوان دوستان ! در پردازش به جزییات

یا اتلاف وقت سایر مردم و پرت کردن حواسشون از ریدن درست حسابی !

اما تمام اینها هم دلیل این نیست که این وندالیسم رو ببرم زیر سوال ! یا

بگم من با فرهنگم و الخ . فقط و فقط یک نکته رو میخوام یاد آوری کنم .

به این دوستان که :

بابا جون مادرت ، میری اون تو اگه کسی پشت سرت نبود بشین کتیبه

فی الاحوالات گوز بنویس ! اما  وقتی یکی یا چند تا پشت سرتن نمیگم که ننویس

فقط کم گوی و گزیده گوی چون دُر !!!! بابا شاید یه کی تو صفه ! مشکل داره

کنترلش سخته براش ! نتونه . مگه دفتر روزنامه نشستی که 3 ساعت میری

اون تو بعد با یه لبخند فاتحانه و پر از شجاعت میای بیرون ! که چی ؟ من آخر

شجاعتم، برو ببین چی ساختم اون تو ! بعد که میرم میبینم تمام دیوارو اون

به گند کشیده ،منم شرتمو !!!! سبز

 

پی نوشت :

اول در مورد پست قبل یه حرفی بزنم .

من نفهمیدم دوستان چرا اسم این عمل رو خیانت گذاشتن .

میتونن لطف کنن به من علت و دلیلشو بگن ؟

دوم در مورد ابتکارات بگم که اون دستشوییه که گفتم نگهبان داشت !! یکی از

بچه های شیمی یه ماژیک پیدا کرد که اثرش تقریبا 3 تا 4 ساعت بعد و

بعد از مخلوط شدن با هوا نمایان میشد !!! پیدا کنید پرتقال فروش را ! اوه

راحت شدم !

سوم از اونجایی که به خاطر نکات بهداشتی تا کنون تو هیچ دستشویی زنانه ای

شرفیاب نشدم ! آیا اونجا هم از این خبرا هست ؟

+ یه نفر ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

شریان

چشمامو میبندم ، میشینم لب تخت .

باد کولر رو تن لخت و خیسم آروم میرقصه . اما من چشم بسته فقط دارم

فکر میکنم . یه سیگار روشن میکنم ، از پشت میاد میچسبه بهم.

- اگه زنت بفهمه اینجا سیگار کشیدی  !!!!‌

میندازمش کنار، می افته رو تخت .دندونام و فشار میدم بهم . فکم درد میگیره .

صدای کولر داره با ریتم خاطراتم یکی میشه . یاد سالهای دور می افتم .

همراه میشم میام ،‌میام تا میرسم به روزی که اولین بار باهم سوار قطار شدیم.

و شب رو نزدیک هم خوابیدیم  . استرس و چشمای پر اضطرابش یادم میاد .

میارمش لب پنجره ، خود الانم داره از دور نگاه میکنه . یه پسر خوش پوش

با یه دختری که از ترس حتی نفس هم بسختی میکشه .

میاره دختر رو لب پنجره آروم در گوشش نجوا میکنه .

میگه از مسافرا ، از جاده های کنار ریل راه آهن . از آدمها و ماشینهایی که هر چه قدرم

سریع با قطار حرکت کنن آخرش مجبورن به خاطر جاده از قطار دور شن .

از هم کوپه ای هات که همیشه باهاتن حتی اگه دوسشون نداشته باشی .

از همسفرت که خودت خواستی باهاش بیای چون همه برنامه هاتو جوری چیدی

که با اون باشی ، از نصیب و قسمت که فقط و فقط ٢ تا بلیط جا گذاشته بود

تو کوپه ای که یه خواهر و برادر مهربون توشن که اجازه بدن ساعتها تنها باشی

از همه دستهایی که الان برای این لحظه ها دارن دعا و آرزو میکنن .

از من و تویی که برآورده کردیم این آرزو رو .

دختر و میبینم که نفسهاش عادی میشه و اضطراب جاشو به عشق و اعتماد میده

دستشو میزاره تو دست پسر و بر میگردن تو کوپه .

میام بیرون سیگارم تموم شده . یکی دیگه روشن میکنم و باز میرم .

میرم به روزی که  راضیش کردم که با تمام تفاوتها و سختی ها تا همیشه

همسفرم بمونه و باز میرم اونجا . پسر پای تلفن خوابیده و داره با دختر حرف میزنه

از سختی ها میگه از تفاوتها میشنوه .

از همه دنیا که دست به دست هم دادن تا دور نگهشون دارن از همدیگه .

از اینکه همه جا براشون تنگه . از همه اینها میگه و در آخر یادآوری میکنه

که همه اینها فقط بخاطر خودشه که دوست داره همه جا با آغوش اون آروم بشه .

باز سیگارم تموم میشه بر میگردم سر جام . بازم اومد چسبید بهم.

چه قدر سیگار میکشی ملحفه ها بو میگیرن ها . هولش میدم ، بلند میشم .

سرم گیج میره بر میگردم میشینم باز لب تخت ،‌ دستام شروع میکنن به لرزیدن .

باز میرم . میرم خونه پسر .

باز همون چشمهای پر اضطراب و ترس . پدر و مادر پسر نشستن رو مبلای راحتی

خوب این خیلی خوبه که رو مبلای رسمی نیستن . این یعنی همه چی آرومه فعلا

پدر پسر میگه از تفاوتها از بیماری پسر از برنامه زندگی از تعهدات عروس خانواده

از تعهدات خانواده از اینکه عروس یعنی دختر خودشون و از دختر میخواد که

اگه نمیتونه به اونها مثل خانواده خودش نگاه کنه همین الان تموم کنه همه چیرو

پسر میلرزه و دختر هم .دست آخر دختر تصمیمشو میگیره و بله رو میگه .

از دور نیمرخ پسر و میبینم ، یه زنجیره نور داره دور دست و قلبش میگرده .

دختر که نگاهش میکنه این زنجیر مشترک میشه و دو تا قلبها رو بهم وصل میکنه

جفتشون جا میخورن و بلند که میشن انگار مهم  ترین قرارداد زندگیشون رو

امضا کردن . بزرگترین تعهدشون رو . پسر رو میبینم که مرد شده و دختر رو که زن

شده . هردو بلند میشن اما نه با خنده با صورتهای پر تفکر و مسئولیت .

تمام وجودشون غرق شده تو زنجیرهای طلایی از نور که هر چه قدر هم دور میشن

از هم باز هم باهاشون هست  . چنان پیوندی به هم برقرار کردن که حتی

با تبر و آتش هم گسستنی نیست .

آتیش سیگار به فیلتر میچسبه ،‌سرفه میزنم از طعم گندش . تمام خاکسترش

میریزه رو پام و میسوزونه . بلند که میشم میریزه کف اطاق .

اهمیتی نمیدم . یکی دیگه روشن میکنم. با التماس میگه رضا ترو خدا چقدر

سیگار میکشی . با دست پسش میزنم . اینبار میرم به مجلس عقد .

داماد و از دور میبینم میرم طرفش . عاقد یه پیرمرد خوش پوش با صورت

تمیز و سفید به داماد میگه : آقا داماد معلومه بچه کف بازاری . من ندیدم

تا الان دامادی رو که سطر به سطر همه رو بخونه بعد امضا کنه .

داماد میخنده و میپرسه حاج آقا این یعنی چی ؟

سرمو بر میگردونم همه خوشحال نیست . اما خانواده های عروس و داماد

حسابی خوشحالن . یه عده هم که دور هم جمع شدن و همه چیز رو اسکن

میکنن تا خوراک خاله زنک بازی هاشون جور شه و بعدها هم درموردش بنوسین

دنیای کوچکشون رو رها میکنم میام طرف سفره عقد . این بار عروس و داماد

هر دو استرس دارن و منتظرن ببینن چه اتفاقی می افته .

بچه ها چشم از عروس نمیتونن وردارن . آرایش آبی عروس با لباس فیروزه ایش

حسابی با هم ست شدن و همه رو مجذوب کرده . بچه ها اما جسور تر

فقط مواظبن که پاشون رو سفره نقره ای عقد نره و در عین حال یک صحنه رو هم

از دست ندن . بزرگها هم که دعا میکنن و قربون صدقه عروس و داماد میرن .

خطبه جاری میشه . عروس بله رو میگه و داماد هم . اما هیچ اتفاقی نمی افته

عروس و داماد رو میبینم که بهم با لبخند نگاه میکنن . انگار که پیمانشون خیلی

وقت پیش بسته شده . این یه بازی بود برای اینکه بقیه هم قبولشون داشته باشن!

باز سیگارم به ته میرسه و من از بالاپسر رو میبینم که چمباتمه زده رو تخت .

یه هیکل لخت غریبه هم بالش و گرفته تو بغلش و با ترس ،صورت برافروخته

پسر و نگاه میکنه که یه سیگار دستش گرفته و خاکسترش اماده اولین تکونه

که دوباره بریزه رو پای پسر .

بلند میشم ، بر میگردم تو خودم . به دختر میگم پاشو . میگه چرا ؟

میگم دیگه نمیخوام ببینمت . میگه مگه چی شده . میگم اون چیزی که باید شد.

دیگه دور و بر من نباش . دختر آشکار جا میخوره . با دلخوری بلند میشه .

میگه نهار مگه نگفتی میریم بیرون ،‌میگم نمیخوام نمیتونم .

بلند میشه میره دستشویی لباساشو تنش میکنه و کیفشو بر میداره .

میاد طرفم که ببوستم مقاومت میکنم . هیچی نمیگه ، صدای در میاد

و بعد هم تق تق پاشنه کفشهاش که روی کف سنگی راهرو داره محو میشه.

دوباره میرم بالا و پسر و میبینم . دنبال زنجیراش میگرده . پیداش میکنه و

از روح خودش به زنجیرها قدرت میده زنجیرها طلاییتر و براق تر از قبل میشه

نرم مثل پر براق مثل خورشید . آروم از پسر جدا میشم و به طرف آسمونها

پرواز میکنم . آخه یه قرار تو آسمونها دارم . یه قرار خوب .

وقته پروازه و منم وظیفه امو انجام دادم .

 

+ یه نفر ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

یواش برادر

این پست مخاطب خاص داره ! هر کی بخودش نگیره لطفا !!!!

گرچه این مخاطبان خاص هیچ وقت احتمالا اینجا رو نخونن !

اما خودم خالی میشم .

===========

ببین آقا و خانوم محترم . من همینم . رضا یه پسر بددهن ، رک ، ولخرج ، شکم پرست

عاشق خوندن ، تحسین کننده همه جور زیبایی ، منتقد همه جور زشتی ،

عاشق الکل و سیگار و زن ! ضمن وفاداری به اون یکی که دارم باهاش زندگی میکنم !

من همینم وقتی میگی این اخلاقهای بد رو کنار بزار ! بخودت اجازه دادی به انتخابات

من توهین کنی پس لطفا وقتی منم میرینم به عقاید مسخره ات ! ناراحت نشو .

اگه انتقاد میکنی انتقاد بشنو لطفا . در ضمن من یادم نمیاد از شما ها دعوتی کرده

باشم، که منت میزاری سر من که دارم تحملت میکنم ! اگه من انقدر بدرد نخورم

لطفا دیگه نیا ! اگه هم انقدر جذابم که نمیتونی خودتو بکنی ، پس دهنو ببند

یا تحمل کن یا لذت ببر از بقیه خصایل !

من یادم نمیاد جایی به کسی تعهد داده باشم که مطابق تمام خصائل مد نظر اون

رو اجرا و ضمانت کنم  ! من کسیم که میتونم در یک لحظه هر چی ساختم و خراب کنم

و از دیوونگیم لذت ببرم ! حالا اون چیز میتونه اخلاق باشه تا یه مدار پیچیده الکترونیکی!

خلاصه من بگم که همینم ! شمام ناراحتی به ت.خ.م.م برای من خدا همون روزی

مرد که یه مملکت دست به دعا برده بودن و یه دهن کجی کرد به همه اشون .

برای من خدا روزی مرد که بیگناه ترین آدم دور و برم به باد فنا رفت .

من همینم . میخوای بخواه نمیخوای سایه اتو کم کن !من تو دنیای خودم

مرکزم ! همه یه کائناتم داره دور مدار من میگرده . هر کسی ناراحته خدافظ .

من ناراحت نمیشم از تنها شدن ! بر عکس یه عمره به خاطر همه تفاوتهام

نه آدم با نمکی به حساب میام نه خوش مشرب نه کول !

یه عمره همینم . یه گوشت تلخ باهوش .

والسلام

 

+ یه نفر ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

بازاریابی!!! و تبلیغات

دیروز پریروزا با ویولت و 2 تا از دوستای دیگه رفته بودیم خرید ، میلاد نور

از اونجایی که بعضی جاها ما ها رو راه نمیدن من و یکی از دوستان موندیم بیرون در

حین بیرون ماندن چشممون خورد به

مغازه فروش همون محصولاتی که شبکه های ماهواره دارن تبلیغ میکنن !

اونم به صورت خیلی بار در روز !

خیلی جالب بود از خزئبلی ! و بدرد نخوری و پر مشتری بودن .

اما یاد این مطلب افتادم که خیلی به این محصولات میخورد . شمام بخونید بد نیست!:

    پیرزنی دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!
 

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!
 

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.
 

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!
 

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد!

+ یه نفر ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()   

چیه ؟

قبلنا که آونکس میزدم !‌ دوشنبه صبح بعد از تزریق بود و من به عالم و آدم فحش میدادم!‌

از درد و نفس تنگی و هزار و یک کرم دیگه ای که این آمپولهای سری جدید که هرکدومشون

ماله یه خراب شده بود تازگی ها ، میریخت به جون من بدبخت گنده ‌!‌

تا ناگهان با درد و خون ریزی فهمیدم که نصف اون کرما ماله اون بوده که بعد از سه سال و 

اندی بدنم حساسیت داده بهش و شروع به مصرف ربیف کردم !‌

قبلا دوشنبه ها اسمش بود دوشنبه های لعنتی !‌ و منم سوزناک میخوندم آی لعنت خدا

به این دوشنبه ها !!!!

اما این ربیفه چون هفته ای ٣تاست مخم دیگه نمیکشه برای روزای فرد فحش بسازم

تازه این ربیفم معلوم نیست چه غلطی میکنه ! یکی درمیون داغون میکنه

یه بار بعد از تزریق خوبم !‌یه بار از کمر به پایینم وصله به جهنم انگار !‌

به هر حال به کسی مربوط نیست چه مرگمه . اما به این نتیجه رسیدم که

ریدم به اول سنگ تا آخر سنگ کسی که جراحی زیبایی رو راه انداخت !‌

حالا چرا ؟

چون همونطور که میبینید تو ۵٠ سال جراحی زیبایی چون پول و زن توش هست !‌

الان قد، بلند و کوتاه میکنن!‌چش چپ ،‌شهلا میکنن !‌و کلی از این ژانگولر های

بی سر و ته رو انجام میدن !!!!‌اما همین پزشکان چون تو بقیه اش پول نیست !!!

دویست هزار ساله که عرضه نداشتن یه شکستگی استخوان را سریعا ترمیم کنند !‌

لعنت به این پول بی صاحاب ،‌لعنت !‌

حالم دیگه از تب و درد و رعشه بهم میخوره !‌ اونم با این هیکل

+ یه نفر ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱
    پيام هاي ديگران ()   

صدقه !

یکی دوسال پیش بود .

اولین عیدی که با زنم داشتیم میرفتیم مشهد .

موقع برگشت ، هوا خیلی خراب بود و شدیدا در معرض سقوط !!!!! قرار گرفتیم

آه از نهاد همه در اومده بود حتی مهماندارا هم به حدی عصبی شده بودند که

چند مورد من خودم درگیری داشتم باهاشون برای یادآوری مسئولیتهایی که

هنوز هم به گردن اونهاست هر چند وضعیت پروازی بغرنج باشه !

همسرم هم که عادت به این همه بالا پایین و تکون خوردن نداشت از استرس

و تکون تکون خوردن مرتب ، گلاب به روتون میشد تا جایی که من 3 4 تا کیسه

تهوع مونده بود رو دستم  و نمیدونستم چی کار کنم ! مهمانداران جوان هم

که دست و پاشون رو گم کرده بودند ، از قبول این کیسه ها خودداری میکردند  !

منم یه جا دیگه کنترلم رو از دست دادم و درگیری لسانی شروع شد .

دیگه بحث و جدل و یادآوری با خشونت وظایفشون شروع شد .

تو این گیر و دار دیدم حال همسرم لحظه به لحظه بدتر میشه !

بنابراین بلند شدم و سر مهماندار رو پیدا کردم و بعد از توضیح اینکه چرا

تو این وضعیت سر پا هستم درخواست جا به جایی همسرم به ردیفی که خودم

معلوم کردم رو دادم . بعد از چند دقیقه توضیح در مورد علت انتخاب جا بالاخره رضایت

داد که بیارمش اونجا . جا به جاش کردم و خودم برگشتم سر جام . یه ده دقیقه

بعد حالت تهوع اش تموم شد و خوابش برد . در همین حین همون سر مهماندار اومد

از تحصیلاتم پرسید گفتم عمران . گفت از کجا فهمیدی باید اون صندلی بشینه !؟

گفتم پدرم خلبان بوده و سورتی های پرواز من از شما بیشتره چشمک

بعد از یه کم بحث یه ایرادی رو گفت که من یخ کردم !!!! و خودمم رنگم پرید

ایراد در سیستمهای هیدرولیک کنترل !!!! و هر چی تو ذهنم بالا پایین میکردم

که احتمالا بجز سقوط ! چه راههای دیگه ای هست مخم به جایی قد نمیداد !!

و همه چیز و سپردم به خلبان مثل قبل نیشخند.

تو همین هیر و بیری یه هو یه نگاهی به هواپیما کردم که عین بهشت زهرا هرکی

یه گوشه یه کتاب باز کرده بود و تسبیح میگردوند و گریه میکرد.

گفتم خدایا از من یه چیزی بگیر این جماعت سالم بشینن این همه خانواده رو

بی امید نکن . باورتون بشه یا نه اما 3 دقیقه نشد که حتی چراغ کمربندها رو ببندید

هم خاموش شد و ملت خوش و خرم بدو بدو رفتن تو صف دستشویی !

به همین نحو به تهران رسیدیم و اومدیم پایین ! کنار تسمه بار منتظر ساکها بودیم

که بودیم ! به هر حال ساک ما نیومد ! رفتیم جامه دان و شکایت کردیم

فرداش ساک و از مشهد آوردن تهران اما حدود یک ملیون و نیم از وسایل توش

که یه هارد اکسترنال و یه mp4 هارد دار (تازه اومده بود!!!) و یه iPhone و یه 20 مثقال

زعفرون و 2 تا فلش کم بود !

رفتیم دادگاه و این صحبتها ! هی جور نمیشد که این ها رو بگیرم !

روز آخری رئیس شرکت هواپیمایی گفت که آقا به جز جنس هات

یه چیز دیگه بگو ! بهت بدم اما اگه الان بهت جنس هاتو یا نقدشو بدم میشه عادت برا

همه !!!! منم گفتم یه سفر یه هفته ای به کیش ، کامل همه چی پای خودتون

اونم یه نامه داد دستم گفت برو فلان دفتر بگیر ! شکایتتم فردا برو دادگاه پس بگیر

در حین رفتن به دفتر هواپیمایی بودم یاد دعام افتادم تو هواپیما !

هنوزم اون نامه رو دارم و کف کردن اون آقا از پشیمون شدن من به صورت ناگهان !!!!!

-------

میخوام ببینم شما اعتقاد دارید به این مسائل ؟ یا همه چیز یه توهمه ؟

+ یه نفر ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳۱
    پيام هاي ديگران ()